تولدي دوباره



چرخش واژگانش را از ديروز نياز ، تا فرداي نيايش مي بوسم
 . وضويم هوس .هوسي که از زلال ترين آب ها پاک تر است .
ملودي هوس چنان آرايشم کرده که تا هميشه گرمم. ترانه مکث ، ممنوع !
چرک تنهايي تا کران هفت آسمان غرق شد . گوهرش ميخانه وار لمسم مي کند . به محراب آغوشش مي روم . حقيقت با من است ، پس هفده مرتبه زمزمه مي کنم :"عاشقت نيستم !!"
اين کششي است فراتراز عشق ؛ آهي عميق تر از قعر هستي ؛ تبسمي زيباتر از نور و اشکي داغ تر از شرم !چشمانم را باز کردم
* * *
. آري ! من متولد شدم . خدايا ! از وسعت بي قراري رهايم ساختي ؛چقدر بخشنده اي !
سرشار از مهر! چقدر بي توقعي !اکنون چنان سرمستم که نمي دانم چگونه شروع کنم ...؟!
پس شنيدم که گفت :
هرگز نفست را تلخ فرو مبر . به حکمت من ايمان بياور و با رقص لبانت، خنده را به روحت هديه کن !
روزهايت را با ياري به همنوع آغاز کن . هر روز صبح هنگامي که از خانه بيرون مي روي ، دل تنگي يتيمي را بشناس .
طاعتم کن تا ثروتم را بيش از پيش ارزاني ات کنم . طاعتم کن با نرمي و عطوفت به والدينت!
روزانه يا تصويري زيبا از مخلوقاتم ببين ، يا رايحه موسيقي را به درونت بريز و يا با شعر درونت کاغذي را عطرآگين کن .
خردمندي را تنها در اختيار تو قرار داده ام . عاقلانه و با تامل فراوان عاشق شو!عشق زيباترين هديه ام به توست!
از خودت مراقبت کن که تو را بيهوده نيافريدم . تنت را سالم و روانت را دور از شر قرار بده .نگاهت را خوشبو و دستانت را
چون روز اول ، آسماني نگاه دار.
* * *
به حکايت باران ايمان بياور و در خلوت شب اشکهايت را جاري کن . با اين کار تنها هدفت را تطهير بده و بس.
خورشيد امروز تو ، نه از مشرق طلوع خواهد کرد و نه از مغرب !امروز آفتاب از شعور تو طلوع مي کند و در قلبت مأوا مي
گيرد .
سپس گل نرگس را به من داد و گفت :اين الهه عشق است .امروز آن را به تو بخشيدم . تا نهايت بي نهايت او را چنان حفظ کن
تا رستگار شوي.


/ 0 نظر / 40 بازدید