حشر معهود(برانگيختن عهدبسته شده؛ معاد)

پس از قرارگیری مطلب ادبی "نیمه شب بارانی (رقص قطره ها)"، مطلب ادبی زیر نیز که در بروز درونیات ام به رشته تحریر درآمد را قرار میدهم، امیدوارم مورد رضایت شما عزیزان قرارگیرد. <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

" به نام آنکه ظاهر است و باطن "

بارانی پائيزی می باريد ، بارانی صافی و غسّال می باريد

مرواريد عَرش فرود می آمد ، خلعتِ پاکی بر تنِ شهر می کرد

شميم ِشبنم  دستِ سرزنش برسرما می کشيد

چکه بر در و پنجره می کوبيد انگار صدائی می زد

ناودان هم فرياد شُرشُر سر می داد ، انگار درگوشِ دل لالائی می سرود

سکوتی زيبا حکم فرما شد تا شُرشُرش را با گوش جان لمس کنيم

اين چکه از آفاق قربت، آکنده ازغم بر ساغر هُبوط  بَرنشت و هبوطی نمازوَش  گُزارد و سزاوارانه بر اين سِفله سَرا پای گزارد

گوهرِ ملکوتی سر به آسمان می کوبيد اما محکوم به هبوط بود

از طاق عرش به کفِ فرش ، فرودی که باخود بازگشتی بهمراه دارد

قطره انديشه به بازگشتی آگاهانه دارد، بازگشتی بهمراه معصوميتی ِآگاهانه

با این فراق به آگهی خواهد رسيد

 خواهد دانست معصوميتی، قربتی، سلامتی ناآگاهانه داشته بوده ، امّا

 اين سفر بهرِفهم ، کوچی  برای آگهی و دانستنِ قدر قربت بود

اينها رويشان بسوی دوست است ولی رفتنشان بوی فاصله می دهد

اين گوهر از کدامين مِی نوشيد که اينچنين مستانه به رقص درآمده ،

با کدامين باده سرمست گشته؟

تمام حُزن اش  فراق بود و بس

همه اين حِلم  بهر دیدار دوباره معشوق ازلی است ، آن يگانه مقصود ،

آن يگانه  مَه رُخ ، دنبال گوشه چشمی هستند ، پی خم ابروئی ،

اشاره چشمی ، که اينچنین گستاخ درطلب ِرضوانِ خُلد است

پيش از دیدارِ یار با زَر و زيور خود را زيب دهد

اين سکونت دراين محمل بهرِ ديدار به پيشگه محجوب بود

همه ضَجرَتِ اين مرواريدِ خاشع  بهرِ ميهمانی حضرت دوست بود

اين قطره ی زلال با قبای مَلَک سفر را آغاز کردند، با نخوت اين ره می پيمود

بهرِ لؤلؤ مأوائی نيست غير حق ، گوهر در طلب اشارت دوست بود .

 

بگذار مقال را ايجاز  نمايم و از تکلّف و تعريض بگذرم :

" اين قطره ی مفتون ، بهر ِحشرِ معهود  اين سفر می پيمود "

 

نوشته شده : 19/8/1384  ، ساعت: 23:30 

"حشر معهود"

امير ، 23 ساله، دانشجوی عمران، تهران.

نیلوفر آبی

/ 16 نظر / 32 بازدید
نمایش نظرات قبلی
. قهرمان

سلام دوست ! اين بلاگت خيلی سخت باز ميشه ! حجمش زياده باشه اين رو لينک ميکنم ... تو هم بکن / فعلا

اتش روح

سلام،بالاخره وب لاگ ...و آنگاه ...روح ،بروز شد....به امید دیدارت در وب لاگ....

زهرا

سلام/ب روزم /نمی خواهيد به من سربزنيد/کيميای ناب/موفق باشيد

عاشق

عاشق و معشوق خدا عشق است و كار عشق هم دوست داشتن است. دوست داشتن بدون وجود معشوق محال است. چون خدا هستي بيكران ابديست، كسي بغير از خودش وجود ندارد كه دوست بدارد.بنابراين بايستي، خويشتن را معشوق تصور كند و بينديشد كه چون عاشقي او را دوست مي دارد. عاشقي و معشوقي مستلزم جدائيست و جدائي موجد اشتياق و اشتياق انگيزه جستجو و تلاش مي باشد. دامنه و دايره جستجو هرچند وسيعتر و تلاش شديدتر گردد، درد فراق بيشتر محسوس و ميزان اشتياق سوزناكتر مي شود. چون اشتياق به غايت درجه رسد، فراق هم به حد كمال مي رسد. آنگاه منظور از جدائي، كه درك احساسات عاشقي و معشوقي عشق مي باشد، پايان يافته و روزگار وصل پيش مي آيد. چون نعمت وصل حاصل گردد، عاشق متوجه مي شود خود معشوقي بوده كه خويشتن را دوست مي داشته و وصل خود را خواهان بوده و آنكه مراحل سختي را كه براي اين منظور پيموده، موانعي بوده كه خود بر سر راه خويش ايجاد نموده است. وصل به غايت دشوار است زيرا شدن آنچه كه شما هم اكنون هستيد غير ممكن است! وصل چيزي نيست مگر خويشتن را يكتا دانستن.

هلیا

خدای حقیقی از ما جدا نیست.خدا قدم به قدم با بنده اش راه می ره: هو معکم این ما کنتم.(سوره ۵۷ حدید، آیه ۴)او در هر دم و بازدم بنده حضور داره.او زنده و حاضره.او همین لحظه همین جاست.لحظه دیدار همین لحظه است.همین الان با خداوند پاسخگو ارتباط برقرار کن و جواب بگیر.همین الان در او غرق شو.همین الان خودتو در آغوش گرم و امن او بفشار.همین الان به عهدت وفا کن.همین الان معادت رو برپا کن.

مجید

سلام///به روز هستم...

maryam

سلام .خوبی؟متن زيبايی بود.من هم به روزم بيا بهم سر بزن قربانت مريم

هومن

سلام. وب خيلی خيلی نازی داری به من هم سر بزن خوشهال می شم.

Hani

salam,khobi gol pesar , matne khobi bood,makhsosan age ye mohandese omran neveshte bashe ono,rastii minam update hastam