اميد رهايی نيست

عصر روز پنجشنبه بود که این خبر ناگهانی عصر بهاری آدینه ام را به شام سیاه پاییزی تبدیل نمود.آری خبر این بود " حسین منزوی در گذشت". کوتاه ولی شکننده ، ستاره ای دیگر از آسمان شعر وادب رخت برکشید.شاعر ترکی سرا و پارسی گوی شعر زنجان و ایران دار فانی را وداع گفت.(17/2/83)

شاعر غزلسرای ایران یا به عبارت بهتر عقاب غزل ایران که به اعتراف استادان ابن فن بعد از حافظ دومین غزلسرای ایران بود، ونیز در سبک نیمایی خود بنیان گزار و پدیدآورده های سبکهای نوینی بود. و به قول محمد علی بهمنی " هوشنگ ابتهاج پلی زد منوچهر نیستانی بالای آن رفت وحسین منزوی از بالای آن پل گذشت".

تولد :1335 آذربایجان- زنجان

آثار :

* حنجره زخمی تغزل (شعرهای نیمایی غزل)

* با عشق در حوالی فاجعه (مجموعه غزل)

* صفرخان (یک شعر بلند نیمایی)

* ترجمه منظومه حیدر بابا (با شعر نیمایی فارسی)

* از شوکران وشکر(مجموعه غزل)

* این ترک پارسی گوی(شهریار)

* با سیاوش از آتش (برگزیده غزل ها)

* بهمین سادگی (شعرهای سپید)

* از کهرباو کافور(غزل ها ومثنوی ها)

و آثار زیر چاپ :

* با عشق تاب می آورم (شعر نیمایی)

* تیغ و ترمه( شعرهای نیمایی بی وزن)

* نیما در مرحله گذار (بررسی دوره انتقالی از کلاسیک به نیمایی)

* دومان (مجموعه شعر ترکی)

* صفیر سیمرغ (گزیده ای از شعرهای 30 شاعر زنجانی)

باز هم بزرگی از بین ما رفت و ما قدرش را نشناختیم

روحـش شــاد ، یـــــــــــادش جــــــاویـد ، اشـعـارش مــاندگــار،........

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

خیال خام پلنگ من ، به سوی ماه جهیدن بود

... و ماه را ز بلندایش به روی خاک کشیدن بود

پلنگ من - دل مغرورم- پرید وپنجه به خالی زد

که عشق-ماه بلند من-ورای دست رسیدن بود

گل شکفته ! خـداحافظ. اگرچه لحظـه دیــدارت

شروع وسوسه ای درمن،به نام دیدن وچیدن بود

من و تو آن دو خطیم ، آری - موازیان به ناچاری -

که هردو باورمان ز آغاز ، به یکدیگر نرسیدن بود

اگر چه هیچ گل مـرده ، دوباره زنـده نشد ، امـــا

بهـــار، درگـل شیپـوری، مـدام گـرم دمیـدن بود

شراب خواستم وعمرم،شرنگ ریخت به کام من

فریبـکـار دغـل پیـشه ، بهـانـه اش نـشنیدن بود

چه سرنوشت غم انگیزی که کرم کوچک ابریشم

تمام عمرقفس می بافت،ولی به فکر پریدن بود

حـسـیـن مـنـزوی

------------------------------------------------------------------

 خبر مثل هميشه كوتاه بود، آن قدر سريع و ناگهانى كه در لحظه اول شك آن را داشتيم كه شايد اشتباهى رخ داده، اما حقيقت داشت. حسين منزوى به ابديت پيوسته بود و ديگر در سراى فانى نفس نمى كشيد.حسين منزوى شاعر و غزل سراى معاصر كه به سال ۱۳۲۴ در شهر زنجان چشم به جهان گشوده بود يكى از تأثيرگذارترين غزلسرايان دهه ۵۰ بود در حدى كه منوچهر آتشى مى گويد: «وقتى غزل هاى او را خواندم احساس كردم كه فضاى تازه اى در غزلسرايى ايران به وجود آمده.»آتشى مجموعه اول او را با نام «حنجره زخمى غزل» بى نظير مى داند و اين خصلت را همچنان در مجموعه دوم هم لحاظ مى كند.

اما پس از آن اشعار وى را در سير نزولى بررسى مى كند. به هر حال نمى توان از نظر دور داشت كه حسين منزوى شيوه نوينى را در غزل سرايى ايران بنا نهاد.از سوى ديگر م. آزاد معتقد است منزوى غزل را به شيوه اى شبيه به شعر نو مى سرود و نظم فاخرى را دنبال مى كرد.آثار او را بسيارى از مشهورترين خوانندگان خوانده اند، از جمله محمد نورى و داريوش اقبالى.منزوى همچنين كتاب هايى نيز در زمينه شعر و غزل دارد «از شكر تا شوكران»، «حنجره زخمى غزل»، « از ترمه و تغزل»، «با عشق در حوالى فاجعه» و آخرين اثرش «از خاموشى ها و فراموشى ها».اما نكته اى كه حائز اهميت است، قرار گرفتن او در چهره روز اين شماره روزنامه است. عادت شده كه دقيقاً پس از مرگ به دنبال يكى مى رويم و به اسطوره تبديل اش مى كنيم. نمى دانم اين از بخت ماست كه چنين فرهنگى در ايران متداول است يا نه.

اگر چندى پيش با حسين منزوى مصاحبه اى مى كرديم (هر چند امكانپذير نبود چرا كه يكى از دوستان در تعطيلات نوروزى به زنجان سفر كرده بود و مى گفت آن موقع هم حال و روز خوشى نداشت كه بشود با او مصاحبه كرد) شايد بعضى از دوستان عرصه ادب و فرهنگ معترض مى شدند، كه اين هم باز خصلت ما است.به هر حال حسين منزوى صبح گاه ۱۶ ارديبهشت پس از انتقال از يك بيمارستان در زنجان به بخش CCU بيمارستان شهيد رجايى بر اثر نارسايى قلبى درگذشت.

جسد او از بيمارستان صبح امروز به سمت زنجان تشييع مى شود. نمى دانم اين مهجوريت او در دهه اخير به دليل زندگى در شهرستان بود و يا مسائل ديگرى كه بيان آن اكنون موردى ندارد.به گفته دوستم پوراميد مرگ پايان نيست، آرى، مرگ پايان همه چيز نيست، اما يك چيز براى منزوى پايان يافت و آن غربت در عين نزديكى و قرابت بود.تصوير آخرى كه از منزوى ديدم ميان لوله هاى اتاق CCU بود، چشم بسته و بى حركت. گاهى فكر مى كنم در اين حالت او به رفتن بيشتر فكر مى كرد تا ماندن.(برگرفته از روزنامه شرق۸۳/۲/۱۷)

نه فرشته ام نه شيطان کيم و چيم همينم!

نه زباذم و نه آتش که نواده ی زمينم

منم و چراغ خردی که بميرد از نسيمی

نه سپيده دم به دستم نه ستاره بر جبينم

منم و ردای تنگی که به جز «من» اش نگنجد

نه فلک بر آستانم نه خدا در آستينم

نه حق حقم نه ناحق نه بدم نه خوب مطلق

سيه و سپيدم :ابلق ٬ که به نيک و بد عجينم

نه برانمش نه در بر کشمش٬غم است ديگر!

چه بگويم از حريفی که منش نميگزينم؟

نزنم نمک به زخمی که هميشکی ست باری

که نه خسته ی نخستين نه خراب آخرينم

 

تب بوسه ايم از آن لب به غنيمت است امشب

که نه آگهم که فردا چه نشسته در کمينم


/ 1 نظر / 41 بازدید
فرزاد

وبلاگ قشنگت رو ديدم. خيلی لذت بردم. هيچ ميدونی يه عکس به اندازه ده صفحه متن ميتونه به مخاطبش مطلب برسونه و چقدر گذاشتن عکس توی پرشين بلاگ سخته و ما اين مشکل رو برای شما حلش کرديم اگه ميخوای توی وبلاگت عکس بذاری کافيه رو آدرس URL کليک کنی.