چند ....

ياد يكروز

خفته بوديم و شعاع آفتاب
بر سراپامان بنرمي مي خزيد
روي كاشي هاي ايوان دست نور
سايه هامان را شتابان مي كشيد

موج رنگين افق پايان نداشت
آسمان از عطر روز آكنده بود
گرد ما گوئي حرير ابرها
پرده اي نيلوفري افكنده بود

«دوستت دارم» خموش و خسته جان
باز هم لغزيد بر لب هاي من
ليك گوئي در سكوت نيمروز
گم شد از بي حاصلي آواي من

ناله كردم: آفتاب . . . اي آفتاب
بر گل خشكيده اي ديگر متاب
تشنه لب بوديم و او ما را فريفت
در كوير زندگاني چون سراب

در خطوط چهره اش ناگه خزيد
سايه هاي حسرت پنهان او
چنگ زد خورشيد بر گيسوي من
آسمان لغزيد در چشمان او

آه . . . كاش آن لحظه پاياني نداشت
در غم هم محو و رسوا مي شديم
كاش با خورشيد مي آميختيم
كاش همرنگ افق ها مي شديم

--------------------

پاييز

سبزينه
بر صندلي چوبي ‌نشسته‌اي
شعر مي‌خواني
زميني
که گردشت به گرد خورشيد
و به گرد خويش
پيدا نيست
آنجا نشسته‌اي
با چشماني بي پلک
که بر خطوطي مي‌خزند
سطور يک متن عبري شايد
متني به قدمت زمين
به قدمت خودت
زمين آرام است
منظومه‌ي شمسي آرام است
کهکشان راه شيري
و کهکشان‌هاي ديگر
آرام گرفته‌اند
آنجا
در بارگاهت
بر صندلي چوبي‌ فرسوده‌ي من
خوابت برده‌است
کيهان خم شده‌
بازوهايت را مي‌بويد
ذره‌ي بنيادي
با تپش هوش‌رباي سينه‌ات
نفس تازه مي‌کند
جاده‌ي ابريشم گرد زمين مي‌پيچد
‌ مي‌پيچد
کاروان‌ها با همهمه‌ي بسيار
از جاده‌هاي شني مي‌گذرند
کاروان‌هايي
بارشان حريرهاي زربافت
سرمه و ادويه‌هاي هندي
هزار و يک شب و چند دست نوشته‌ي ناياب و ناخوان
بارسالار بر شتر به خواب رفته
کاروان گوش به موسيقي تو
در بيابان راه مي‌جويد

---------------

عـاشــق بـودن

عاشق بودن ؛ توانمند بودن در پذيرفتن ايده ها و واقعيت هاي نو است
عاشق بودن ؛ دانستن آن است که ديگري نيز آن چه که بوده باقي نمي ماند و تغيير آرام آرام او را دگرگون مي کند
عاشق بودن ؛ بخشيدن تا سرحد فقر است
والاترين هديه ها بين دوستان اعتماد است و درک متقابل ؛ و اين دو ارمغان عشق اند

عشق ايثار چيزي بيش از تمامي خود است
تنها در طلب لبخندي کوچک !!!

عاشق بودن ؛ ديدن نه تنها با چشم که با دل است
عاشق بودن ؛ پرورش بينشي در ژرفاي احساس خود و ديگري است
عاشق بودن ؛ درکي نيکو از پيوند ميان دو انسان است
عاشق بودن ؛ فدا کردن خود به تمامي است

آماده تا بگويي :
اينک من و
دوستت دارم بسيار و بسيار
نداي تمام وجودم
نه اينکه هر دم به رنگي درآيي و هر روز
نوايي ديگر ساز کني تا پذيرفته شوي
بکله چنان تغيير کني تا نور خوبي ها
ظلمت کمبودهايت را بپوشاند

Treza.M.Richerz
--------

معـشـوق واقـعـي !

روزي پير معرفتي ، يکي از شاگردانش را ديد که زانوي غم بغل گرفته و گوشه اي غمگين نشسته است . نزد او رفت و جوياي حالش شد. شاگرد لب به سخن گشود و از بي وفايي يار صحبت کرد و اين که دختر مورد علاقه اش به او جواب منفي داده و پيشنهاد ازدواج ديگري را پذيرفته است . شاگرد گفت که سالهاي متمادي عشق دختر را در قلب خود حفظ کرده بود و با رفتن دختر به خانه مرد ديگر او احساس مي کند بايد براي هميشه با عشقش خداحافظي کند .
 
استاد پير با تبسم گفت : اما عشق تو به دخترک چه ربطي به او دارد ؟"
شاگرد با حيرت گفت : ولي اگر او نبود اين عشق و شور و هيجان هم در وجود من نبود ؟!
استاد پير با لبخند گفت : چه کسي چنين گفته است . تو اهل دل و عشق ورزيدن هستي و به همين دليل آتش عشق و شوريدگي دل تو را هدف قرار داده است . اين ربطي به دخترک ندارد . هرکس ديگر هم جاي دختر بود تو اين آتش عشق را به سمت او مي فرستادي . بگذار دخترک برود! اين عشق را به سوي دختر ديگري بفرست .
 
مهم اين است که شعله اين عشق را در دلت خاموش نکني. معشوق فرقي نمي کند چه کسي باشد! دخترک اگر رفت ، با رفتنش پيغام داد که لياقت اين آتش ارزشمند را ندارد .
چه بهتر ! بگذار او برود تا صاحب واقعي اين شور و هيجان فرصت جلوه گري و ظهور پيدا کند ! به همين سادگي !!!
----------------------

آيـا مـرا بـاور داري !

مرا بـاور داري؟
چيزهايي راجع به زندگي وجود دارد که مي خواهم با تو در ميان بگذارم
به اندازه کافي قوي باش تا هر روز با دنيا روبه رو شوي
به اندازه کافي ضعيف باش تا بداني که نمي تواني همه کارها را به تنهايي انجام دهي

در برابر کساني که به کمکت احتياج دارند ؛ سخاوتمند باش
در برابر نيازهاي خود صرفه جو باش

به قدر کافي عاقل باش تا بداني که تو همه چيز را نمي داني
به قدر کافي نادان باش تا معجزه را باور کني
راضي به مشارکت شادي هايت باش

راهنما باش ، وقتي راه گم کرده را مي بيني
پيرو باش ، وقتي در ميان عدم اطمينان احاطه شده اي

اولين کسي باش که به رقيب پيروزت تبريک مي گويي
آخرين کسي باش که از همکلاسي ات که شکست خورده ، انتقاد مي کني
به هدف نهايي ات اطمينان داشته باش وقتي که راه را به اشتباه مي روي

کساني که تو را دوست دارند ، دوست بدار
کساني که تو را دوست ندارند ؛ دوست بدار ممکن است آنها تغيير کنند.
بالاتر از همه ؛ خودت باش!
خوشبخت باش و زندگي خوبي داشته باش
و هرگز هرگز هرگز ريسمان اميد را رها مکن !!!

--------------------------

پــــرده

گـوش کـن
يـک نفـر آنطرف پنجره بسته تو را مي خواند
و نسيـم ؛
لاي اين پـرده آويخته را مـي کاود تا تو را دريابـد
نـور خورشيد که از منزل پرمهر خدا آمده است
لب درگاه تـو ، در يک قدمي مـي ماند
قلـب اين پنجره از دست غم پرده به تنگ آمده است

پـرده را برداريم ، دل اين پنجره را باز کنيم
تا که آن نور سپيد به سلامي آرام
لب اين قفل گره خورده به چشمان تو را باز کند

گـوش کن !
يک نفر در تو ، تو را مي خواند
و خـدايت آرام ، در دل تنگ تو ، آهسته تو را مي کاود .....

"ماه ضـيافـت دلهـا بر تمامـي شمـا عزيزانـم مبــارک"

/ 0 نظر / 45 بازدید